تبلیغات
داستان - مطالب داستان

لنگه کفش

چهارشنبه 2 بهمن 1392 02:11 ب.ظ
طبقه بندی:داستان، 

پیر مردی سوار بر قطار به سفر می رفت.به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد.مسافران دیگر برای پیمرد تاسف می خوردند ، ولی پیرمرد بی درنگ... لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت . همه تعجب کردند ؛ پیر مرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ؛ ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد چقدر خوشحال خواهد شد!


هیزم شکن

چهارشنبه 2 بهمن 1392 12:49 ب.ظ
طبقه بندی:داستان، 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد ، دید تبرش ناپدید شده. شک کرد شاید همسایه اش آن را دزدیده باشد ؛ برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد ؛ مثل یک دزد راه می رود ؛ مثل دزدی که می خواهد چیزی پنهان کند پچ پچ می کند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد تا پس از عوض کردن لباس ، نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد ؛ زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر انظر گرفت و دریافت که چقدر او آدم شریفی است ؛ مثل یک آدم شریف را می رود ، حرف می زند و مثل یک آدم شریف رفتار می کند.




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :